دوست داشتنی های من


آن لحظه میرسد که دکتر بگوید مغزم ازکارافتاده وبه هزار علت دانسته وندانسته

زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی تلاش کنیدبه شکل مصنوعی وبا استفاده

از دستگاه ، زندگیم را به من بر گردانید واین را بستر مرگ من ندانید.بگذارید

آن رابستر زندگی بنامم.بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه

دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هر گز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه

عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه دهید که از قلب جز

خاطره دردهای پی در پی و آزاردهنده چیزی به یاد ندارد.کلیه هایم را به کسی

بدهید که زندگیش به زندگی ماشینی بستگی دارد که هرهفته خون او را تصفیه می کند.

استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم را بردارید وراهی پیدا کنید که آنها را

به پاهای یک کودک فلج پیوند دهند.آنچه ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را

به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.اگر قرار است چیزی از من دفن شود بگذارید

خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و

روحم را به خدا بسپارید و اگر دوستم داشتید گاهی یاد کنید مرا...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 121 ،

پــــــــــرﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ : ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺗﻜـﺮﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻳﺴﺖ ،

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻢ،

ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺩﺍﺭم ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ صورت ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻱ ﭼﺸﻢ

ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻨﺪﮔﻴﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

"آﻣﻴﻦ"




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 127 ،


ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ " :

ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟ "

ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ

ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ !

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ...

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ

ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ

ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ و آب ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ

ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ !

ﺷﻤﺎ اگر تشنه باشید ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟

ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ...!

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ" : ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺪ؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ

ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ"!!!


ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺩﯾده نمیشود،

گاهی آنقدر مجذوب ظاهر می شویم که با چشمان بسته جام زهر را مینوشیم...!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 149 ،


خانوم رایس وزیر سابق خارجه امریکا میگه تو بچگی پدرم همیشه از جنب کاخ

واشنگتن منو میبرد مدرسه و میگفت اینجا محل کار ایندته و عکسهای کاخ سفید رو

تو اتاقم نصب کرده بود

.........///////.......

خانم کیت وینسلت بازیگر نقش رز در فیلم تاییتانیک وقتی به خاطر زیبا بازی کردن

نقشش جایزه اسکار رو میگیره

میگه هروقت بچه بودم میرفتم حموم شامپومو بغل میکردم و میگفتم و تصور میکردم

جایزه اسکاره

اشک از چشماش سرازیر میشه و میگه اما این دیگه واقعا شامپو نیست و جایزه اسکاره

............//////////........

چند وقت پیش یه روزنامه انگلیسی داشتم میخوندم تیتر زده بود از زلاتان

ابراهیموویچ بازیکن تیم ملی سوئد و پارس سنت ژرمن فرانسه که جدیدا یه خیابون

تو سوئد به نامش زدن گفته بود

خواب تموم رویاها و موفقیت هایم را در بچگی هایم دیده بودم..

..............//////..........

آقای هیلتون سرایدار یک هتل بود ... و

تمام جوانی و نوجوانیش سرایدار بود


اما الان ٨۴ هتل هیلتون تو دنیا داریم ! او یکی از بزرگترین هتلداران زنجیره

ای دنیاست.

حالا هیلتون آدم مسنی شده

تو ی مصاحبه از ایشون سوال میشه :

تمام نوجوانی و جوانی سرایدار بودی چی شد که این شدی ؟

جواب میده : "من هتل بازی کردم!"


_آقای هیلتون هتل بازی چیه بگو ما هم به جای خاله بازی هتل بازی کنیم ؟!


در جواب میگه :

تمام اون جوانی و نوجوانی که همه میدونند من سرایدار بودم وکیف مشتریا رو

جابجا می کردم و ... اما

شبها که رییس هتلم می رفت خونه

من میرفتم تو اتاقش

لباسامو در میاوردم

لباسای رییس هتل رو می پوشیدم

پشت میزش می نشستم و هتل بازی می کردم !

مدام تصور ذهنی من این بود که یکی از بزرگترین هتلداران دنیا هستم ...

.


حالا بعضی از ماها تو خلوتمون سرطان بازی می کنیم

بعضی ها تو ذهنشون روزی چند بار دادگاه میرند .

روزی چند بار ورشکست می کنند

روزی چند بار چاقو تو شکمشون می کنند .

رابطه ی زیبا و عاشقانه مون رو تموم شده میبینیم

بچه ها و عزیزانمون رو از دست رفته احساس میکنیم

و خیلی وقتا نقش یه آدم شکست خورده، بی مسئولیت، نالایق، طرد شده، زشت ! و

غیردوست داشتنی رو بازی کنیم ...


درسته!!!!!

به قول مرد بزرگ انیشتین

انسان در نهایت شبیه رویاهایش میشود...

رویا های زیبا و نیک خواهی برای خود و دیگران بسازید همین ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،


"زن" بام نیست

تا برای هواخوری به سراغش بروی "آسمان" است پروازرابیاموز سیگارنیست

که بکشی وتمامش کنی "اکسیژن" است اورا نفس بکش


روزنامه نیست

که بخوانی وروی نمیکتی جا بگذاری " کتاب" است اورازندگی کن


اویک"زن"است اگرمیتوانی "مرد"باش




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،
2015-08-20

از عقابی پرسیدند:
آیا ترس به زمین افتادن رو نداری؟
عقاب لبخند زدو گفت:
من انسان نیستم که با کمی به بلندی رفتن تکبر کنم
من در اوج بلندی همیشه نگاهم به زمین است



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 112 ،


گوش هایم را می گیرم!

چشم هایم را می بندم!

زبانم را گاز می گیرم!

ولی حریف افکارم نمی شوم!

چقدر دردناک است فهمیدن...!!!


خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،

تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 167 ،


ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو

باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین

کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که

زنگ در را زدند.


پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی

نداشتیم.


بابام می گفت:

نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون

گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ

وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.

پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش

دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .


صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را

برای شام دعوت می کرد بالا.


برای یک لحظه خشکم زد.


ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون

صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.


اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با

هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.


برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من

بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.

من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته

بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...

چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی

خیلی مهم به نظر می رسید!


شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من

رو دید.

پرسیدم:

برای چی این قدر اصرار کردی؟


گفت:

خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.


گفتم:

ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.


گفت:

حالا مگه چی شده؟


گفتم:

چیزی نیست ؟؟؟ !!!

در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب

گرفتم.


پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:

دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟


تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !


پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.


وقتی شام آماده شد،

پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.


مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی

کرد.

خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال

گذشت.


پدر و مادرم هردو فوت کردند.


چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:

نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟

نکنه برای همین شام نخورد؟

از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.

راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟


آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز

محزونی می کند.


واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!

حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:


"من آدم زمختی هستم"


زمختی یعنی:

ندانستن قدر لحظه ها،

یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،

یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.


حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای

که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟


آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛

فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه

تمیز بود یا نه...

میوه داشتیم یا نه...

همه چیز کافی بود:

من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .


پدرم راست می گفت که:

نون خوب خیلی مهمه.


من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،

اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،

کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.

اما دیگه چه اهمیتی دارد؟

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 192 ،
2015-08-20


اﮔﺮ ﭘﺪﺭﺍﻧﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ چشمان ﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻴﺪﻧﺪ

ﺍﮔﺮ قدیمی تر ها ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺷﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ "ﻣﻨﺰﻝ"

و یا ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﻓﺮﺯﻧﺪَِ

ﭘﺴﺮ ﺧﻄﺎﺑﺸﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ

ﺍﮔﺮ ﮔﻬﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﭘﻮﺷﻚ ﻭ ﻣﻼﻗﻪ ﻭ ﺁﺑﻜﺶ، ﻛﺘﺎﺏ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﻤﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻳﻢ

ﺍﮔﺮ ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺯﻧﻲ ﻛﻪ ﻋﻄﺮ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻧﻴﺴﺖ

ﺍﮔﺮ ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺯﻧﻲ َﻛﻪ می خندد و ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﻣﻲ ﺳﭙﺎﺭﺩ ﻗﺼﺪ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺷﻲ

ﻧﺪﺍرد

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﻫﺎﻱ ﻛﻔﺶ ﻳﻚ ﺯﻥ، ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﻳﻚ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ صدا

ﺍﮔﺮ هر ﻣﺮﺩﻱ را که با همسرش مهربان بود و به او ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻠﻲ تقدیم می کرد ﺯﻥ ﺫﻟﻴﻞ

نامیده نمی شد

ﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﻳﻚ ﺍﮔﺮ ﻭ ﺍﻣﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮ...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻌﻴﺎﺭ ﻋﻘﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺟﻨﺴﻲ جامعه قرار نمیدادند

ﻣﻌﻴﺎﺭﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ."..

"تهمینه میلانی"




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 119 ،


پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد:‌‌‌‌‌


گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل

کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ،

چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ وبخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌

بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌.

این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار میکرد

و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌.

اما با اینکه ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌ گوسفندان ‌ما

نمیشد‌.

ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و‌بره های‌ آنها ‌را داشتیم‌ وکاملا" مواظب‌ بودیم‌،

بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند.

یک‌بار و در غیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی

‌از ‌بره‌ها را کشتند!

ما صبرکردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و

این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آنها ‌را گاز می گرفت و میزد

‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌میکشیدند ‌و پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آنها را

برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌.

روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و

زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت ‌رفت‌.»



این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌:

درندگی

وحشی‌بودن‌

و حیوانیت

‌شناخته‌میشود‌

اما میفهمد، هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و

احسان‌کرد به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد ‌جبران نماید





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 132 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2705
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 4
  • بازدید این هفته : 2
  • بازدید این ماه : 84
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه